سفرالموت و دریاچه اوان
دارم جفت و جور میکنم یه سفر با شاپاس ها بریم قلعه الموت و دریاچه اوان . تا حالا ۴ نفر شدیم . تا ببینیم چی پیش بیاد.فعلا
سفر ارومیه
با عنایت به اینکه دو نفر از شاپاس های عزیز و محترم و ایضاً صاحب سبک یعنی خودم و سرشاپاس تصمیم گرفتیم در تابستان پیش رو سفری شاپاسی به مناطق غربی کشور داشته باشیم . بنابراین به استحضار گروه شاپاسی عزیز و ارجمند می رسانم که سفر موصوف در سه ماهه ی تابستان انجام خواهد گرفت . محل اسکان توسط حقیر فراهم خواهد گردید . ضمن اینکه در این سفر به شاپاس احد سر خواهیم زد و سوار بر جی ال آی در سطح شهر سلماس تردد خواهیم نمود و احتمال زیاد در جوار احد برنامه ها داریم که در تهران متاسفانه عملی نشده است . ای شاپاس ها آماده باشید!
سفر 4 روزه شاپاسی
جاتون خالی . چه حالی داد . ۴ روز با شاپاس ها شمال بودیم و خوش خوش خوش گذشت . تو این چند روز قلعه رودخان فومن هم رفتیم . البته شکافته هم شدیم . بسیار بسیار عالی بود . به قول شاپاس پرپین خیلی ها هم که نیومدن بهتر شد . چون جامون تنگ می شد . خلاصه سفری بود به یاد ماندنی .

سفر شاپاسی به شمال اردیبهشت 90
هر چند که دیگه شاپاس ها تو فیس بوک فعال شدن و کمتر اینجا سر می زنن ، ولی باید به عرض رسوند که من و پرپین و استنفرد و پوریا داریم می ریم کیلا نوشهر. بقیه شاپاس ها پیچوندن . بهمون خوش بگذره .
یادم میاد . . .

بو میومد. بوی الرحمن. یک جوان دیگر میرفت تا ناکام شود. همه خودمون رو آماده کرده بودیم که بریم کهکیلویه و بویراحمد برای خوردن حلوا و خرما و ناهار و شام و صبحانه و . . .
همهی شاپاسها راه افتادیم. نه به سمت بویراحمد که به سمت قم؛ دانشکدهی مدیریت دانشگاه تهران. رفتیم عیادت دکتر شاپاس، مهدی صفیان. راه زیاد بود ولی سبزی مسیر و درختان انبوه کنار جاده همهی ما رو مسحور خودش کرده بود. زمان به سرعت گذشت و ما یه دفعه دیدیم که رسیدیم قم. دنبال خونهی دکتر بودیم که ما گم شدیم. جیگر خوردیم و بعد از چند دقیقه پیدا شدیم. بالاخره محل اقامت دکتر پیدا شد و رفتیم دیدنش. واقعاً فکر میکردیم حال دکتر بد باشه.
چند دقیقه نشستیم. صحبتهای بسیار تخصصی دربارهی فیلم و سریال بود که بین ما رد و بدل میشد. بعد رفتیم بیرون که دکتر یه هوایی بخوره. به همین منظور رفتیم تو زمین چمن فوتبال بازی کنیم. دیدیم به دکتر فشار میاد، رفتیم دروازه هندبالی بازی کردیم. خیلی باحال بود. طبق معمول ما بردیم و تیم حریف باخت. علی شاپاس، استنفورد بریج (اسمشو نبر) و پوریا شاپاس با ما بودن. حالا بهتر متوجه میشین که ارزش برد ما چهقدر زیاد بود. کم کم داشت بارون میومد و علی دیرش شده بود.
دکتر از همهی ما سرحالتر بود. همه سرخورده شده بودیم که نه شام و ناهار که حتی حلوا و خرما هم گیرمون نیومده بود که بخوریم. (فقط ما یه چند سیخ جیگر خروده بودیم و اون هم خودمون بالا سر منقل اونو پخته بودیم. خیلی حال داد.) برگشتیم تهران. دکتر خوبه. ما هم خوبیم.
سر شاپاس وظیفه پرپین
برگی از سفر مشهد
تو این سفر مشهد ماجراها پیش اومد برامون . یکی از این ماجراها این بود که ما 3 روز مشهد بودیم ، روز اول ولو بودیم تو خونه و ناهار و شام و بازیهای نا مشروع روز دوم هم رفتیم مزار فردوسی و جینگولک بازی شب یه زیارتی کردیم روز سوم کشتیم خودمونو بریم زیارت از همون راه دور یه چاخ سلامتی کردیم و برگشتیم .

جالب تو این سه روز هی اینو و اون زنگ می زدن و از ما التماس دعا داشتن . اگه درستشو بخوای ما باید از اونا التماس دعا می داشتیم .

یه نکته ی جالب اینکه اینقدر بازی بی بی و شاه کردیم که فکر کنم در نوع خودش یه جور رکورد شکنی باشه . تا ساعت 5 صبح بازی می کردیم .

آقای اسمشو نبر هم همش بهمون بد و بیراه می گفت . چون علیرغم اینکه به عنوان مستر هم شناخته شد ، مثل همه اخلاقای نمونش با این بازی نه اینکه خوشش نیاد ، ارتباط برقرار نمی کرد ؟!؟

سال 90 و شکوفایی شاپاسی

دیدم این سال 90 هم برای خودش عالمی رو در پیش داره . از یه طرف قراره مصطفی شاپاس عروسی کنه تو تابستون و از طرفی هم یه بویایی از طرف شاپاس پرپین می یاد . اسی هم بهم قول داده تا آخر امسال حتماً زن بگیره ؟!؟ خود من هم بی نصیب نیستم . خونه خیلی بهم گیر دادن . حالا خلاصه اینکه سوژه پیدا میشه و قسمت میشه بماند . مناسب دیدم آهنگ وبلاگ رو عوض کنم و عشقولانش بکنم . در پایان به عنوان عضوی کوچک از جامعه ی شاپاسی ایران ، بر خود لازم می بینم از رشادت یکی از شاپاس های ارجمند ، یعنی شاپاس پرپین تشکر ویژه به عمل بیارم که ایمان و اعتقاد خودش را در جهت آرمانهاش قرار داده و تاوان اون هم پرداخت کرده . شرح ماوقع بماند ...
خرید شاپاسی
با سلام به همه ی شاپاسهای عزیز و محترم . جاتون خالی . دو روز قبل از عید با دوتا از شاپاسها رفتیم باب همایون . اسی شاپاس و شاپاس پوریا . می خواستن کت و شلوار بخرن . البته پوریا رو که می شناسین . کت و شلوار بدون کت میخره . پس از آسفالت نمودن بنده حقیر که بدون هدف خاصی بلند شده بودم اومده بودم باهاشون ، بالاخره اسی یه کت و شلوار و پیراهن خرید و من هم یه پیراهن واسه خالی نبودن عریضه خریدم . پوریا هم که هر چی گشت و کت و شلوار بدون کت گیر نیوورد ، سرانجام یه دست کت و شلوار خرید . بعدشم عزیمت به سمت رستوران نایب 7 تیر . اونجا یه شام توپ خوردیم . البته پوریا از اول تا آخر داشت غر می زد که شامش خوب نبوده . معمولاً شام خوب بهش نمی سازه و معده ش فقط فلافل رو قبول می کنه . بعد از اون هم صعود به نیاورون و خوردن آب انار و بعدشم گشتی در پارک نیاورون . برف هم هنوز بقایاش نشو و نما می کرد . خلاصه جاتون خالی . عکسای پارکم که اختصاصی وبلاگ شاپاسهاست در زیر آوردم .
سال خوبی داشته باشین




نظرات ()

